Untouchable

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-07:08 ب.ظ

And I feel like I knew you before

And I guess that you can hear me through this song

And my love will never die

And my feelings will always shine...




Angels Walk Among Us

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-09:29 ب.ظ

It must have been an angel

Who counted out the time

Yes it must have been an angel

Who raised a knowing smile

And I just couldn't reach you

No matter how I tried

No I just couldn't reach you

So instead I ran to hide



سکوت

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
دوشنبه 21 فروردین 1391-10:21 ب.ظ

به چشمانی که اطرافم هستند نگاه می کنم، اما هیچ یک را نمی شناسم. همه ادعا می کنند مرا می شناسند اما من آنها را نمی شناسم. چشمانی که می شناسم، کنارم نیستند، فاصله دارند از چشمانم، اما تنها اوست که مرا می شناسد. همان که چشمانش از من فاصله دارد. تنها اوست که می داند چه حالی دارم، چه می کشم و از چه می گویم.
سکوت، کلید در خاطره هاست. اگر سکوت می کنم و گوشه می گیرم، فقط می خواهم در خاطره هایم را باز کنم و قدم در سرزمینی بگذارم که در آن احساس آرامش می کنم.


احساسم همیشه می درخشد

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
دوشنبه 21 فروردین 1391-09:43 ب.ظ

وقت آن است که به کوچه ی خاطره ها سر بزنیم
چشم خود از اشک شوق یا حسرت پر بکنیم
آه بکشیم
گاهی خنده ای از ته دل سر بدهیم
وقت آن شده به دل خود نگاهی بکنیم
و بپرسیم: ای دل!
ساز وفایت را صدایی پاسخ گفت؟
خاطرم هست هنوز
چشم من با چه رویاها که نخفت
قلب خود را پر و بالی بدهیم و نترسیم
گر کسی گفت چه سود
گر صدایی شنیدیم که گقت
در میان تاریکی گم شده ایم!
به نمردن عشق، به پایداری احساس ایمان آوریم
گاهی سالی را به غمی آغاز می کنیم
گوش اما که فرا می دهی
فرشته ای نجوا می کند با دلت
ترس اینکه مبادا از دست بدهی
حاضری تا بدهی هرچه هست در دستت
پس باید به روح خود آزادی بدهیم
و نترسیم از غم، نترسیم از عشق
باید که سبک از شب عبور کنیم


تبریک

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
سه شنبه 8 فروردین 1391-08:01 ب.ظ

دلمرده

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
یکشنبه 6 فروردین 1391-03:25 ب.ظ

درون این قلب سردم، یاد گرمی هست. احساسم را در جعبه ای درون قلبم می گذارم و درش را قفل می کنم. هجوم گریه امان خنده نمی دهد به لبانم. سکوت در اتاقم، در ذهن خشکیده ام، می خروشد. تاریکی دست از سرم برنمی دارد و تنهایی همچنان مرا محکم در آغوش خودش می فشارد. گویی نمی خواهد هرگز از او جدا شوم. شب هایم یکی پس از دیگری از آه من سوختند، من اما در میان پوستین غمم در امانم و غم...

ابن آشنای دیرینه که همیشه پشت سکوتم منتظر من بوده، غم، دشمنی که از دوست هم مهربان تر است و گاهی چنان به قلبم چنگ می زند که دیگر از مرگ هم هراسی ندارم. گاهی نمی دانم سرنوشتم با غم عجین شده یا غم با سرنوشتم اما می دانم که این دو از هم جدا نمی شوند. حتی رویاهای گاه و بیگاه مثل سرابی در بیابان، روح تشنه ام را دست می اندازند. گاهی اشک...



همیشه همراهم...

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
دوشنبه 22 اسفند 1390-09:18 ب.ظ

ساعتی از شب گذشته بود و از آسمان برف می بارید. آسمان مثل دل من ابری و گرفته، من خسته از روزگار پایم را به روی خیابان می کشیدم. گاهی خیره به دوردست ها می ماندم و گاهی پلک می زدم. چشمانم را بستم و ناگهان...

شبم روشن شد، تو بودی، محبت بود و خبری از دلتنگی نبود. خوشی بود که از در و دیوار می بارید. نگاهت شیرین تر از هر طعمی که چشیدم، دستانت عین آرامش بودند. دیگر نه تنهایی را حس می کردم و نه خستگی را. صداقتت مثل گنجی بود که هرگز مانندش را در زندگی نیافتم. من شرمنده بودم از اینکه چیزی نداشتم که ذزه ای به ارزش وجودت نزدیک باشد اما شانه هایت بهترین پناهگاه برای قلب شکسته ام بود. دستانت بهترین آغوش برای دستان سردم که گریه کنم و لرزش دستانم را بگیری. نگران آینده نبودم، چیزی برای نگرانی وجود نداشت. برایم لالایی گفتی تا اینکه کم کم چشمانم گرم شد...


ناگهان چشمانم را باز می کنم، باز هم در بیداری خواب دیدم. به آسمان نگاه کردم؛ برف بند آمده بود. بی آنکه بفهمم تمام راه را پیاده در سرما رفته بودم، اما قلبم هنوز هم از محبتت سرشار است.


ماه من

نوشته شده توسط :محمد صادقی پور
چهارشنبه 10 اسفند 1390-07:26 ب.ظ

روزهای بلند و شب های کوتاه، شب های بلند و روزهای کوتاه... فرقی نمی کند وقتی نیاموخته باشی که بدون حسرت زندگی کنی. رنگ آسمان طلوع برایت مهم نیست وقتی با انتظار همنشین می شوی. گاهی حتی خاطره های شیرین و دوست داشتنی، عذابت می دهند و تو بی توجه، شبانه روز تلاش می کنی، گاهی حتی کوچک ترین لبخند، نجاتت می دهد. گاهی باید با این مساله که از دستت کاری ساخته نیست کنار بیایی...

با تمام اینها، ماه من هنوز هم در آسمان شب های تنهایی ام خوش می درخشد و گاهی بوسه ی لطیفش به رویاهای شکننده ام، ذهنم را روشنی می بخشد. گاهی به خاطر داشتن شانه هایش هنگام گریه به خودم می بالم.




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:









The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox